تولد

پروردگارا 

 

چشمانم را بستم و سرم را به سوی آسمانت بالا گرفته ام.

 

اشک بر گونه هایم جاری شد..

 

نمیدانم چرا هنگام درد دل کردن با تو اراده گریه کردن از من گرفته می شود..

 

شاید این همان حس غریبی است که مرا به سوی تو می کشاند..

 

وَ

 

 

 

توی این شبهای برفی ،تمام شبهای من بارونی بودن!!

 

آخه :

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

 

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را 

 

وَ

 

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

 

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

 

 

 

 

عزیز دل: 

 

 ای کاش باور می کردی این همه عشق را...

 

 باور می کردی که تمام وجودم را به نامت سند زده ام ...

 

 آره دیگه...شب و روزم پر از حضور خاطرات با تو بودنه...

 

 ..

 

 شاید به رسم عادت پروانگی...

 

 شاید به حرمت عشق...

 

 شاید..

 

 شاید...

 

 شاید...

 

 نمیدانم...

 

 شاید به حکم صبر و آیین چشم انتظاری است که این همه...... را از سوی تو تحمل میکنم..

 

 این روزها از خدا هم خجالت میکشم..

 

 همیشه تنها امیدم بوده و هست...ولی نمیدونم چرا دستام جون ندارن در عشق و رحمتش رو   بکوبن..

 

 نمیدونم...

 

 عزیز دل چه خطایی از من دیدی که اینگونه مجازاتم می کنی؟؟؟؟؟؟؟

 

 چرا حرفی نمیزنی؟

 

 همین حرف نزدنت منو به آتشی میکشه که هر ثانیه شعله اش سوزان تر میشه و خیال  خاموشی هم نداره.....

 

 بگذاشتی ام...

 

 غم تو نگذاشت مرا

 

 حقا که غمت از تو وفادار تر است

 

 .

 

 شاید من در خرج عشق زیاده روی کردم...

 

 آخه می دونی این روزها عشق هم حساب و کتاب داره..زیادی خرج کنی ، از دور زندگی  امروزی اخراج میشی!!!

 

 امروز حتی انسانها نمی خوان زیادی  مورد عشق واقع بشن!!!

 

 آره...تو از این همه عشق من متنفر شدی!!!!!!!!!! 

 

 و من دیگر سکوتی می کنم بالاترازهرچه فریاد 

 

 

 ولی باور کن دلتنگی مرگ تدریجی است.........

 

 

من چه عاشقانه تو را خواستم

 

چه صادقانه با تو ماندم

 

و چه شاعرانه

 

برایت اشک ریختم

 

و تو پایت را

 

روی قطره های اشک من

 

گذاشتی

 

و بیچاره اشک

 

که در شیار پای تو له شد

 

و من باز هم تو را خواستم

 

دیگر غرور برای من

 

بی معنی است

 

 

 

عزیز دل:

 

آن کس که پر نقش زد این دایره مینایی

 

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد 

 

 نمیدونم اسمش رو چی بذارم!!!!؟؟؟؟؟

 

  شاید از خود گذشتگی..؟!

 

 نه خسته شدم...نه کم آوردم...

 

 ولی تا کی دویدن و نرسیدن..؟؟؟هر چه بیشتر تلاش میکنم،کمتر پیدات می کنم!

 

 میدونی تو ما رو محدود کردی به دیدار...پس کی...کجا حرف دلم رو بزنم...؟؟؟گاهی آنقدر  دلتگ میشم که فقط می خوام حرف بزنم...دست خودم نیست...ولی تو عذاب می  کشی...میدونم..

 

 پس بهتره که تنهات بذارم،تا عذاب نکشی!! اینجوری من یه ورود ممنوع جلو خودم میبینم و  دیگه....

 

 عذاب من هم که...دیگه عادت شده برام!

 

 به امید روزی که عاشق بشی و درک کنی عاشقی را...

 

 شاید آن روز بفهمی چه دردی داره با پاهای زخمی و خسته دویدن و هرگز نرسیدن...

 

.

 

 عزیز دل:

 

 شکایت نمی کنم ..

 

 اما آیا واقعا نشد که در گذر همین همیشه بی شکیب

 

 دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟

 

 نه به اندازه تکرار دیدار و هم صدایی نفسهامان

 

 نه..

 

 به اندازه زندگی.........

 

 واقعا نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 

 

. ۲۱ دی تولدم بود

 

 خیلی سخته روز تولدت رو  هر آنکس که فکرش رو هم نمی کنی بهت تبریک بگه به جز  عزیز دلت!!!

 

 نه اینکه حسرت و کمبودی باشه...نه...

 

 ولی گاهی بعضی مسائل واسه آدمی اهمیت داره...

 اینکه به یادم بوده ..و...و....

 

 

 گفتن حرف آخر سخته..فقط میگم:

 

 سخت است هنگام وداع

 

 آنگاه که درمی یابی

 

 چشمانی که در حال عبور است

 

 نیمی از وجود تو را نیز با خود خواهند برد...

 امشب ۲۳ دی ۸۶:

دوباره سلام

 

و شاید درست باشه مثل حرف همیشگیم که تو کامنتام می ذارم بگم:

 

به رسم ادب سلام

 

/ 0 نظر / 16 بازدید